تلخ وشیرین
زندگی آن هنگام زیباست که آدمی بداندفکری بخاطرش درهیاهوست............دکترشریعتی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 توسط سورنا |
میدونم اکثردوستان دیشب یابازی شیربچه های ایران رودیدن یا نتیجه شو دنبال کردن؛تامرحله گروهی باور کنید من فکرمیکردم برزیل و ایتالیا ولهستان دارن باما شوخی میکنن!!!یادلشون میسوزه میذارن مابیایم بالا اما دیشب دیگه باورم شد نه ایران قویه و هدفش برده والا دیگران همه بفکر افتخارومنافع خودشونن.

 

هنوزم لذت برد جوانان رعنای هموطنم تووجودمه اما کمی هم ناراحتم میدونید چرا؟؟

حیف نیست بااینهمه استعداد و جوان آینده دار یه عده سیاسیون پول دوست ومقام پرست چسبیدن به منافع شخصی و گروهیشون و نمیپردازن به اموردیگه ازجمله همین ورزش؟؟

باور کنید بچه من چندهفته ایه هررزوز تمرین والیبال میکنه !تادیروز اصلا علاقه ای به این ورزشهانداشت این یعنی اگه زمینه فراهم بشه بچه های ما بجای دود و دم و....هزار کوفت زهرمار دیگه میرن دنبال ورزش و..

یااگه اینهمه پول بی زبانی که عزیزان بالا کشیدن صرف دانشگاه و تقدیر از بچه های نخبه میشد واونام مث این ورزشکارا مطرح میشدن چه تحولی درکشورایجاد میشد؟؟

 

آقایان بجای توجه به اضافه کردن فرزندان و کمیت بچه های ما( باورکنید تویکی ازشهرای نزدیک پایتخت ازخانوما تعهد کتبی گرفتن بچه بیارن!!! میگم روم به دیوار نکنه یه وقت کاربجایی بکشه شبا تواتاقهای خواب ماهم دوربین بذارن...) دست ازدزدی بکشن یالاقل اندازه ای ببرن که لذتی ببرن ازش نه اینکه شمردنش تمام وقت و عمرشونو بگیره!!!وکمی هم به کیفیت بپردازن.

و....

نمیدونم فقط یه چشمم گریان ویکی خندونه....

 

تا بعد بدرود.....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 توسط سورنا |
اگراشتباه نکنم قبلنا درایام جوانی کتابی خوندم با این عنوان(فصل نان)

وخداییش قدیما تابستون فصل نان بود؛اکثربچه ها یا میرفتن دنبال فروختن چیزی یا میرفتن کارگری یا کمک بابا توشغلش و....خیلی کم پیدا میشد بچه ای ول بگرده ویا مث امروز پای کامپیوتر وتبلت وموبایل و....سه ماهه روحروم کنن.

هم درآمدی داشتن هم شغلی یاد می گرفتن وهم ارزش پول رو میفهمیدن و....

حکایت تابستونای منم شده قدیما...ازخرداد به بعد دوماه اسباب واثاثیه جمع میکنیم ودنبال خونه میگردیم یه ماه اسباب واثاثیه رو پهن میکنیم !!!و دوهفته هم درگیرانتخاب رشته و....و تا بخودمون میایم شهریور زیبا میرسه ومیدونید که شهریور کوتاه ترین سی ویک روز جهانه!

اما امسال اگه خدابخواد بعد دهها سال عمربابرکت وخدمت در اداره ی فخیمه ی فرهنگ  اپارتمان کوچکی بعد 6سال وعده ووعید داره تحویلمون میشه البته پیمانکارمحترم پولارو بالا کشیده و این خونه کذایی ما فقط چهارچوبش تحویلمون شده وکل کارای داخلیش برعهده ی خودمون گذاشتن حالا گذشته ازپول هنگفتی که باید خرجش کنم بیشتر وقتمو  گرفته وبه همین خاطر نمیتونم زیاد خدمت دوستای گلم برسم.

همین جا ازتمام دوستان مهربونم که هرروز احوال می پرسن و سوال شده براشون چرا پست جدید نمیذارم صمیمانه تشکرمیکنم که بفکر حقیرن.

تاببینیم قسمت چی میشه وکارما به انجام میرسه به امید خدایانه؟....

پ.ن:

امروز مصیبتی که منتظرش بودم اتفاق افتاد خونمون کرایه رفته همه شامیدداشتم تااخربرج5 بتونیم اینجا بمونیم حالا آواره ودربدر...دعا کنید...طرف تااخربرج نیاد

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم تیر 1393 توسط سورنا |
همه ما یا ازجنگ شنیدیم یا خودمون دیدیم و خاطراتی همه بس تلخ ازاون داریم...

شاید تنها فایده جنگ بدست آوردن تجربیات گرانبهایی بود که این روزا در منطقه آشوب زده خاورمیانه ودشمنان زبان نفهم ما بسیار به کارمون میاد و شاید همان تجربیات است که دشمنان سرزمین اهورایی را خیال تجاوز دیگری بازداشته.

وازدل همین جنگ بود که نوابغی ظهورکردند که تامدتها به وجود اونها افتخارکنیم.

البته مثل همیشه یادآوری میکنم که تمام ملت آریایی ایرانی ازاقوام و مذاهب گوناگون دراین افتخارات شرکت داشتندو هیچوقت مدعی نیستم که گروهی خاص چنین کردند.

اما دراین میان کردها بعلت اینکه مستقیما درگیرجنگ شدند به چشم میان ؛بخصوص شیرزنان کردی که ایران تاابد به وجودشون افتخار خواهد کرد...

شاید از زن گیلان غربی که باتبر  یک سرباز عراقی راکشت و یکی دیگر رااسیر کرد چیزهایی شنیده باشید.

 

اما بعید میدونم نام کتاب *دا* رو نشنیده باشید.کتابی که سرتاسر خاطرات تلخ وخونین کرد دختری جوان درجریان روزهای مقاومت خرمشهر می باشد.

ما کردها به مادر *دا*میگیم و این دختر پردل و جرات کتاب خاطراتش را تقدیم کرده بود به مادرش...

وامروز خبر رسید که *دا* مرد...

 

اما من میدونم که این خاک پرگهر هیچگاه از *داهایی*اینچنین مرد پرور خالی نخواهد بود..

ومن همیشه متاسفم که چرا ما چنین قهرمانایی را مثل ژاندارک ومادر ترزا و........به جهان نمی شناسانیم ؟؟

خدایش بیامرزاد...

 

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

خانم شاه پسند حسینی ملقب به «دا» صبح امروز در تهران درگذشت.
 
به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر؛ وی مادر سیده زهرا حسینی روای کتاب «دا» و یکی از شخصیت‌های محوری این اثر بوده است.
 
شاه‌پسند حسینی ملقب به «دا» (که به زبان کردی به معنای «مادر» است) الهام بخش بسیاری از وقایع رمان «دا» بوده است.
 
 سیده زهرا حسینی، راوی این کتاب نیز در مصاحبه‌های متعددی کتاب را به مادرش تقدیم و نقش او را در اثر خود بسیار تاثیرگذار عنوان کرده بود.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 توسط سورنا |
افسوسسسسسسسسسسسسسسس

بچه ها فدایی دارین بخدا.

حیف شد باورم نمیشه داشتیم پرچم ایرانو روگونه هامون می کشیدیم بریم بیرون هر چی عقده ودادو بیداد داشتیم از همه کس و همه چی سر روزگار خالی بکنیم اماااااااااااا

لعنت به تو مسیییییییییییییییییییییییی؛تا دیروز دوستت داشتم حالا متنفرم ازت...

لعنت به تو داور که آرزوهای یه ملت بیچاره رو به باد دادی.

چرا همیشه باید قسمت بد ماجرا قسمت ما بشه؟؟

بااین وجود شما بازیکنان اریایی شما ببرهای زاگرس و البرز باغرشتون چشمای دنیا رو خیره کردین.

بهترین بازی تاریخ ایران بود بدون شک ؛هیچگاه تو جام جهانی به این خوبی بازی نکردیم حتی وقتی آمریکا رو بردیم ....

 

شما غرور مارو برگردوندین دستتون درد نکنه شما شیرهای ایرانی دعای یه ملت پشتتونه ازاتون راضییم خدا ازتون راضی باشه.

حالا اگه خدا خواست شاید بوسنی رو بردیم اما نبردینم فدای سرتون امروز حال کردیم با این غیرت ایرانیتون

باز میگم دوستتون داریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم....