قراردرشب مهتابی شیراز....6
هنوزسرمست ازشیرینی دیداربودیم که زنگ زدن جمع وجورکردیم بیا بریم.یادآوری کنم میزبانان ما جوری برخوردمی کردن که تازه اول گشت وگذارماتوشیرازه اما ازتلفنهایی که به اونا میشد وفحوای کلامشون برمیومد که می خوان برن مرودشت ماهم که میدونید وجدان ووظیفه شناسیمون باحساسیت بالایی کار میکنه درنگ روجایزندونستیم.
به دوست گرامی ترازجونمون گفتیم که باید خداحافظی کرداما قرارگذاشتیم امشبه روهم هرجوری شده بمونیمو بازدرشب مهتابی شیراز قراری ازجنس بیقراری بذاریم.سریع باراهنمایی گرامی دوستمون ازبلواری خلوت خودمورسوندم ازصابخونه اصراروازماانکارکه امشب باید رفت راضی شدن واین راضی شدنشونم ازرضایت بودالبته بیچاره هاپیشنهادکردن باهم همون وقت بریم مرودشت و صب بعددیدن تخت جمشید راهی بشیم اما ماوبخصوص حقیر که شوق وصال مجددداشتم قبول نکردیم.
به عرض مبارکتون برسونم قبل جداشدن از دوست شیرازی باهم رفتیم ستادمهمونای نوروزی اداره مون وجایی برای شب رزرو کردیم (جایی که نمونده بودنمازخونه بصورت اشتراکی وکمونیستی!!)تومدرسه ای درست بین حافظ وسعدی بنام شهیدملایمی..
ازرونقشه سریع رسیدیم مقصدومن برای ملاقات دوستم درهوایی پرازبوی بهارنارنج ودرزیرنورمهتاب زیبای شیرازرفتم محل قرارکه نزدیک بودالبته من نمیدونستم کجاس وباراهنمایی پیداش کردم.چون دیروقت بودومنم باید وسایل غذاو...تهیه می کردم دیدارمون حدود۲۰ دقیقه ای بیش نبود.
جوری تعریف میکنم وبگونه ای رفتم سرقرارکه هرکسی فکرمی کنه قراری عاشقانه بوده!!امادوستانه بودازنوع وجنس هم اما...واقعاعاشقانه..اونم کجا؟؟
شیرازاونم نزدیک حافظ وسعدی خدایان عشق ومحبت...
یادشمس ومولوی افتادم![]()
هیچوقت اون روزولحظات باهم بودن ازخاطرم نخواهدرفت.شاید دیداربعدی بکشه به قیامت...
دوست دارم این پست همینجاتموم بشه وبه احترام دوستیمون همیشه بمونه...
امیدوارم دوباره ببینمش...