ياد شيركو بخير...
شعري ازشيركو بي كس...
می خواهم بعد از مرگ خودم را ببینم
ماموستا« شیرکو بیکس» سالها از راه ادبیات و سرودن شعر به مبارزه علیه دولت بعثی صدام حسین پرداخت.
در وصیتنامه شیرکو بیکس چنین آمده است :
«من نمیخواهم در هیچیک از تپههای بزرگ و کوچک که نامشان زیاد گفته میشود، خاک شوم؛ اول برای اینکه آنجا پرشده و جایی ندارد و دوم به خاطر اینکه من از شلوغی زیاد خوشم نمیآید. من میخواهم اگر شهردار و شورای شهرم، اجازه بدهند و در حد من بدانند در پارک آزادی و کنار نماد شهیدان ۱۹۶۳ سلیمانیه خاک شوم، آنجا بهتر است و نفسم نمیگیرد. من دوست دارم حتی بیجان هم کنار این پارک و مردم و زنان و مردان شهرم باشم و صدای موسیقی و آواز و رقص و برنامههای زیبای این پارک باشم. باشد که کتابخانه و دیوانها و عکسهایم ببرند طرف مزارم، کافه تریا و باغچه کوچکی آنجا باشد برای شاعران و نویسندگان و دختران و پسران عاشق . من میخواهم از همین الان درباره این پارک رویا کنم و بعد از مرگ خودم را ببینم. میخواهم به پیشواز «چریکه دیلان» و «الله ویس علی مردان» و سرود {خدایا وطن را آباد کنی} بروم و درحالی که پرچم کردستان را دورم پیچیدهاند، درون خاک بروم.
من میخواهم در مجلس ختمم موسیقی نواخته شود، در داخل مزارم تابلوهای زیبای هنرمندان شهرم آویزان شود. من میخواهم بعد از خودم و با نام «بیکس» جایزهای سالانه تعیین شود و به زیباترین دیوان شعر منتخب آن سال اهدا شود و هزینه این جایزه هم از میراثی داده شود که بهجا میگذارم. »
اگر
از ترانههای من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانههای من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد...

ماموستا« شیرکو بیکس» سالها از راه ادبیات و سرودن شعر به مبارزه علیه دولت بعثی صدام حسین پرداخت.
در وصیتنامه شیرکو بیکس چنین آمده است :
«من نمیخواهم در هیچیک از تپههای بزرگ و کوچک که نامشان زیاد گفته میشود، خاک شوم؛ اول برای اینکه آنجا پرشده و جایی ندارد و دوم به خاطر اینکه من از شلوغی زیاد خوشم نمیآید. من میخواهم اگر شهردار و شورای شهرم، اجازه بدهند و در حد من بدانند در پارک آزادی و کنار نماد شهیدان ۱۹۶۳ سلیمانیه خاک شوم، آنجا بهتر است و نفسم نمیگیرد. من دوست دارم حتی بیجان هم کنار این پارک و مردم و زنان و مردان شهرم باشم و صدای موسیقی و آواز و رقص و برنامههای زیبای این پارک باشم. باشد که کتابخانه و دیوانها و عکسهایم ببرند طرف مزارم، کافه تریا و باغچه کوچکی آنجا باشد برای شاعران و نویسندگان و دختران و پسران عاشق . من میخواهم از همین الان درباره این پارک رویا کنم و بعد از مرگ خودم را ببینم. میخواهم به پیشواز «چریکه دیلان» و «الله ویس علی مردان» و سرود {خدایا وطن را آباد کنی} بروم و درحالی که پرچم کردستان را دورم پیچیدهاند، درون خاک بروم.
من میخواهم در مجلس ختمم موسیقی نواخته شود، در داخل مزارم تابلوهای زیبای هنرمندان شهرم آویزان شود. من میخواهم بعد از خودم و با نام «بیکس» جایزهای سالانه تعیین شود و به زیباترین دیوان شعر منتخب آن سال اهدا شود و هزینه این جایزه هم از میراثی داده شود که بهجا میگذارم. »
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:25 توسط سورنا
|