ديروز با خواهرزاده هام رفتيم ملاير براي ثبت نام يكيشون كه برق اونجاقبول شده.

صبح علي الطلوع  كه نه؛شب ساعت5 راه افتاديم.رانندگي تو اون هواي تقريبا سردو ساكت با نواي گرم خانوم هايده خيلي حال ميداد!

3ساعتي بعدرسيديم ملاير شهري كه قبلا چندروزي اونجابودم وبرام غريبه نبود.

اين شهرپاي كوهي لخت وعريان قرار گرفته وهوايي كوهستاني داره(من عاشق اينجورشهرايي ا م)امادشتش سرسبزو آباده برخلاف منطقه ي ماكه كوههاش سرسبزامادشتاش تو اين فصل سال خشك و عريانه...

خلاصه نوبت بودو تا12 ونيم طولش دادن.ازهمه شهرهاواستانهاي اطراف اومده بودن...كرمانشاه؛كردستان؛همدان كاشان؛تهران و...

براي تحويل دادن يه فتوكپي ناچارشديم تاساعت 2 تو دانشگاه بمونيم همونجاناهاري ميل كرديم و رفتيم دنبال خوابگاه خودگردان.

بالاخره تويكيشون كه تازه سازبودجايي رو بامنت و...گيرآورديم!!

بعدچرخي زديم تو شهر...

سوغاتش كه شيره انگور و انگشت پيچ و نقل و شكرپنير و ايناس وجالب بودكه ارده ي يزد هم خيلي زيادبود حتي از سوغاتي هاي خودشونم بيشتر ياد جوكي افتادم البته با اجازه شادي و دوستاي گل ايلاميم... ببخشيد تورو خدا..

 

ميگن از يه ايلامي مي پرسن سوغات شهرتون چيه؟؟

ميگه:

نان برنجي كرمانشاه!

اينم جالب بودكه ليموترشش نسبت به كرمانشاه ارزونتربود و ماهم خريد كرديم.

اما مهمترين چيزي كه يادآوريش خيلي آزارم ميداد وضعيت بچه هاي امروزي بود نسبت به دوران ما..

 

يادمه دانشگاه شهيد بهشتي كه قبول شدم حتي بليط اتوبوسشم خودم گرفتم چه برسه به اينكه خانواده با من بيان و ....

براي مني كه تااون موقع مسافرت واقعي نرفته بودم و تهران بزرگو تجربه نكرده بودم فوق العاده سخت و وحشتناك بود هيچ وقت نمي تونم بدبختيهايي كه كشيدم ودلتنگي هايي كه داشتم( كه شيريني قبولي دانشگاه روبرام زهرماركرد) رو براي شما بيان كنم اگه حوصله داشتم و انگيزه شايد روزي گوشه هاييشو براتون گفتم...

 

بدرود تا پستي ديگر...