هميشه شهريوربرام شيرينترازماههاي ديگه س

هم هوابهتر ميشه هم روزاي آخرتعطيلاته وبيشترحسش ميكنم

هم وعده ي رسيدن پاييز زيباروميده

اما روزاي آخرش كه ميان غمي بزرگ روواقعاحس ميكنم

يادم نميره روز30 ام شهريور1359 هواپيمايي سبزرنگ نزديك سطح زمين ازغرب شهرمون آروم ردشد وماكنجكاوانه اونو تامحوشد نگاه كرديم؛غافل ازينكه ظاهرا هواپيماي شناسايي عراقي بوده وغروب روزبعداولين وتلخترين خاطره ي كودكيمون شكل گرفت...

غروب 31 شهريوريعني روزبعد باغرش وحشتناكي  واقعا برزمين ميخكوب شديم.

يادم نميره مادرم ماروبغل كرد وخودشو انداخت روما؛كمي كه فرصت پيداكرديم تمام رختخوابها رو جلوي در و پنجره ها گذاشتيم تابمب و تركشاش نياد تو!!

صداي غزش كه قطع شد خبرهاي وحشتناكي ميومد:

دست جداشده ي دختري پاي دارقالي تومحله فقير نشين

سرجداشده مردي صف نانوايي

ويران شدن دههاخونه ودفن افراداونهازيردههاتن خاك و آهن وچوب

وحشت عجيبي بودمن شك ندارم جهنمي كه ميگن اون روزابود.

شب كه شد ازوحشت دوباره بمباران كه حالااسمشو يادگزفته بوديم بايه سري وسايل خواب و غذاوآب ازشهرپاي پياده زديم بيرون سمت روستاي نزديكي كه حدود15كيلوتري شهربود وگردنه هم داشت.من-بچه دبستاني- اون روزااينقدرراه رفتم تانيمه شب وقتي صبش پاشدم ديدم تمام انگشتاي پام تاول زده ولي ته دلم خوشحال بودم ازمرگ گريخته بوديم غافل ازينكه اين وحشت ازمرگ تا8سال ديگرباقي ماندو وحشتناك ترهم شد....

 من مطمئنم اين روزارو هيچيك ازدوستان نميتونن درك كنن بجزبرادرعزيز كيارش...والبته خانوم كاكي همكارعزيز

نه اعظم خانوم كه تو اون دهه بودن نه كهكشان بااون قلم شيواش ونه نيره خانوم و پريا وفرشته مهربون و...ديگردوستان كه چيزي ازجنگ نديدن ونميتونن تصوركنن..اگرم ديدن خيلي دوربودن ازمتن ماجرا

اگه شد ازون روزاي تلخ بيشترخواهم نوشت..اگه تنبلي و وقت بگذارد.


بازم بدرودتاوقتي و ماجرايي ديگر...