سلام- اين داستان واقعيه وشخصيتهاشم راستكيه-

 

ميخوام اتفاقي كه چندروز پيش توخونه ما افتاد براتون بگم...شايد باحال باشه.

يكي توفاميل نزديك داريم جوان مجرد(لطفادخترا فكرهيچ برنامه اي براي آشناييشون بااون نباشن)و كمي بقول ماكرمانشاهيا قورات(اهل چاخان)اين آقا خيلي كم مريض ميشن يه حرفي هميشه ميزنه ميگه وقتي سرما ميخورم پخ ميكنم مريضي فرار ميكنه!!

خلاصه  من يادم نمياد دكتررفته يادارو خورده باشه...امااين عاقاي چاخان جديدا بارمي بره عراق و مياره ايران(پايه يك دارن)

اونجا مي بينه راننده هاي همكارش قرصهاي ويتامين ونميدونم.... ميخورن تاتو راه دور و دراز سفر بغداد مريض نشن و راهشون به دكتراي اجنبي نيفته.

خلاصه ايشونم  ميادخونه ماو باهمدستي بعضي ميره سراغ جعبه داروها وازاستامينوفن وويتامين و.. ...برميداره وميخوره ؛ ازقضا چند تا شياف مسكن هم پيداميكنه و تاحالا نميدونسته برا چي استفاده ميشه فكركرده قرصاي  ويتامين اي و...هستن

 

مابيرون بوديم برگشتيم ازخيابون ميگه اين كپسولا چه ويتامينيه؟؟؟!!خوردمش تو گلومو زخم كرده...!!!!!!

همه فقط همديگرو نگاميكرديم كه خداچي برسر مري ومعده ووو بيچاره اومده...

وقتي براش گفتيم چه استفاده نامشروعي ازين كپسولا ميشه يه ساعت تموم نشسته با آب و صابون ومايع ظرفشويي... دهانشو شستشوداده...

چندروزه كارمون شده عين مجرما تكرار بازسازي صحنه اين جنايت....كارمون شده خنده خدايي دمش گرم تواين روزاي سرد وتعطيل زمستوني ما معلما سوژه خوبي شده برامون....