خداحافظ.....
دیروز صبح هوای ابری و نم نم باران چنان زیبا بود که نمی تونم توصیف کنم...
ماشین جورشده تسویه هامم داره تمام میشه
امشب خدا بخاد اسباب هارو می چینیم و فردا صبح حرکت بسوی شمال....
تاامروز فقط ی جابجایی خونه به شهر جدید یادمه.اونم تقریبا چهار پنج سالگیم بودکه ازروستا اومدیم اینجا،شایدچهل واندی سال پیش دوران سلطنتی ...یادش بخیر رو اساب ها نشسته بودیم چراغ های شهر از دور هنوز یادمه حسی نداشتم دلتنگی یا....فقط کمی کنجکاوی وحیرت...
اما الان غمی سنگین ...با هرکی خداحافظی می کنم کاملا خودمو آماده می کنم تا محکم ومردانه اما...............تا طرف قطره اشکی می ریزه صورت منم خیس...
یعنی اینقدر غربت سخته؟؟؟
فقط ازخدا می خام همه از جمله شما دوستان عزیزم سالم باشیم و دل خوش بقیه حل شدنیه...
رفیق صمیمیم می گفت فلانی خیلیها رفتن اون ورآب و....اینجا که ایرانه و همه حس هموطن داریم و مهربان...اما خودش ازمن زودتر چشاش خیس میشه..
ببخشید بیشتر ازین نارحتتون نکنم خیلی ازشماخاطرات شاید بدی براتون تداعی بشه..
خداکنه فردا باران نیاد تامستقر بشیم
درضمن مدیر مدرسه مون زنگ زدم خودمو معرفی کردم بعد از تحویل گرفتن گفت امروزو غیبتت زدم
متشکرم از مهمان نوازیت مدیر...
شاید مدتی نیام اما شما فراموشم نکنید...
دوستتون دارم بای...
پ.ن:این آخرین پستم از اداره اینجا بود وکنار جانشینم...